وداع

 

برای علیرضا...

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می بروم٬ تا که در آن نقطه دور

شستوشویش دهم از رنگ گناه

شستوشویش دهم از لکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

زتو٬ ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال ...

 

رویا

 

 بازگشت ترا به تماشا نشسته ام ...