شعر سفر

 
 
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
 
 
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
 
 
 

یک شعر

 

در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر به شکارش بچه هاشان
نیستند .

 

از حسین پناهی

دل عجب تکه بی احساسیت ....

 

به اشکهایم نگاه کن!

به لحظه های سرد من و تو می خندد

همان نمک گیری که آشنای صورتک هاست

با من و تو . بی من و تو. فرقی ندارد . می خندد

می دانم در دلت می خندی

اما من ...

دلت را جمع کردم با وسعت دستانم

در حجم سبز نگاهم مثل همیشه

باز می گویم:

دل عجب تکه ی بی احساسی ست

دل عجب تکه ی بی احساسی ست

......

به اشکهایم نگاه کن!

انتظار را نفس نفس می زند!

و دلم مثل آن شقایق سهراب

آوازی ست که هرگز به گرد صدا نمی رسد ...

حیران و مبهوتم به این همه محبت

 سهم من آیا .. خاموشی ست؟؟

 بگذار هر چه هست بماند

نشکن لحظه های ناب مرا

 

غم ایستاده در چهارچوب در

-منتظر-

چرا نشسته ای

بیا

برخیز

تنهایی نزدیک ست...

  سرتاسر ما پر از تنهایی است:

من هیچ

تو هیچ

می دانستی هیچ؟!!

و عشق آن دورتر ها

می خواهد پادرمیانی کند ..

 و چه لبخند ملیحی ست عشق..

و ما...

....

خودم گفتم پیشتر از تو:

تنهایی ..

رنج بی نهایت

یعنی نزدیک خدا..

خدا چقدر تنهاست.در هجوم سوگندهای ما

اما من می دانم تنهایی راز بزرگیست

-و-

ترجمه به زبانهای آشنا

و رویا آغاز یک نگاه

یک نگاه هرگز تجربه نشده

چیزی میان خواب و بیداریست..

و پژواک این صدا

 -با گلوی شکسته ام-

 دواره دواره می رود

 

؛هرگز دلم را به عشق نفروختم؛

 

رویا

 

منبع: http://romana.blogsky.com

دل من

 

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری
که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هر روز به آن می نگری
دل من را دیدی؟
ساکن کفش تو بود...
یادت هست؟

رویا

یک کلام

 

زندگی را دوست دارم به شرط آنکه : (ز) آن زندان نباشد (ن) آن ندامت
نباشد (د) آن درماندگی نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ی) آن یاس نباشد
دوستی یک حادثه و جدایی قانون است. بیا حادثه آفرین و قانون شکن باشیم
نگو بار گران بودیم و رفتیم. نگو نامهربون بودیمو رفتیم آخه اینها دلیل
محکمی نیست بگو با دیگران بودیم و رفتیم
•      برای هزارمین بار پرسید: تا حالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم برای
هزارمین بار به دروغ گفتم : نه ! هیچوقت ... تا مبادا دلش بشکنه
•      کاش می دانستی انتظار دیدنت چه مجازاتی است... شاید دیگر چشم
براهم نمی گذاشتی
•      غروب شد، خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان
ستاره چشمک زد آفتابگردان سرش را پائین انداخت... گل ها هرگز خیانت نمی
کنند.
•       آنگاهکه بادستانت واژه عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم ، اما
به دستنانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد
ندارم.
•      عشق مثل آب می مونه می تونی توی دستات قایمش کنی اما آخرش
دستاتو باز می کنی می بینی نیست. قطره قطره چکه می کنه و بدون اینکه
بفهمی می بینی دستت پر از خاطره هاست.

عشق
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسیدند
عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد. از استاد تاریخ
پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان. از استاد زبان پرسیدند
عشق چیست؟ گفت:همپای love است . از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟
گفت : محبت الهیات است . از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق
تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد. از استاد ریاضی پرسیدند عشق
چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد.

ای کاش جمله زیبای دوستت دارم
بی هیچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ای کاش از گفتن دوستت دارم،
از ترس سوءتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم،

ای کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او که دوستش داریم هدیه میدادیم

 

پیش از تو ...

 

پیش از تو ...

 

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرات دریا شدن نداشت

 

بسیار بود رود در آن برزخ کبود

اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت

 

در آن کویر سوخته آن خاک بی بهار

حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت

 

گم بود در عمیق زمین شانه ی بهار

بی تو ولی زمینه ی پیدا شدن نداشت

 

دل ها اگر چه صاف بود ولی از هراس سنگ

آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

 

چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت...

 

سلمان هراتی

برای علیرضا

 

 

این یک نامه نیست

دلنوشته های من است برای اینچنین روزی اما بدان من هرگز برایت اینگونه آرزو نکردم...

 

ای عشق!

 

نمی دانم ؟ می دانی یا نه کمی دورتر بنشین و این کلبه کوچکمان را خوب تماشا کن ..

 

رنگ غم بر در و دیوار آن نشسته است

رنگ سربی اندوه بال گسترده است کاش ابتدا تکرار می شد ...

تقصیر من نبود تو هم نیستی انگار بین من و تو دیگری وجود دارد اما نمی دانم کیست؟ چیست؟ تو می دانی ؟

شاید این کلبه کوچکی که با عشق بنایش ساختیم بماند و دگران بیایند و بروند .. اما من و تو باقی هستیم.. با این تفاوت که

تو آنجا --تنها من اینجا ـــــــــ تنها ...

ای مهربان! می دانم خواهی رفت خیلی زود اما من هرگز را به تو نخواهم گفت زیر هرگز فقط در مرگ پایان می یابد و بتو قول داده بودم از مرگ سخنی نرانم می ترسی؟ ترسو..

اما من از هیچ چیز و هیچ کسی هراسی ندارم و یک انسان آزاده هستم .. و جز در برابر خدا و مرگ سر تسلیم بر هیچ آستانی نمی سایم..

می خواستم حفظت کنم برای همیشه ولی انگار من و تو محکوم هستیم و عشق باقیست..

و من دلم برای این عشق می سوزد  زیر هیچ گاه پناهگاهی نداشته است حتی آواره تر از من و تو ...

دلم برای کسی تنگ می شود که نامش را هر لحظه بر زبان می آورم.

 

گفته بودم می خواهی بروی اما من مانده گارترین انسانم

رفتن اصل و ماندن یک استثنا ...

باشد می پذیرم این شکست زود هنگام را اما بدان برای من عشق وجود ندارد .. برای من تنها یک چیز باقی است .. تنهایی..

نمی دانم می دانی یا نه؟

اما تو چه؟ تو برای باقی ماندن من و عشق چه کردی .. هیچ..

تو برای این اندوه ها که سراسر دلنوشته هایمان را گرفته است آیا آوازی خوش سر دادی ..؟؟ نه..

تو برای پرواز بالی نداشتی .. و من برای پروازی پرشور مهیا بودم ..

گفته بودم دنیا جای پرنده ها نیست اما تو .... پرنده هم نبودی..

یادم هست می خواستی روزی به من بگویی..

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

 

ولی آن روز هرگز نیامد..

 

و من می خواستم دستان گرمت را بگیرم و با هم پرواز کنیم .. و همه کوره راهها را

 نشانت بدم بدانی کجا زخمی شدم بالم شکست.. نشانت بدم شکارچی چند بار مرا

نشانه رفت .. از آشیانه ی کوچی که با همین دستانم ساختم تا پناهی شود برای

 عشقمان .. اما نشد .. نشد تا نشانت بدهم چقدر در کلبه کوچکم ترا کم داشتم...

اما حال که می خواهی بری سنگی از خودت بنا بگذار بر سر این آشیانه کوچک تا هرگز

 هیچ پرنده ی دیگری وارد نشود ..

و من اینجا به امید لحظه های بازگشت ترا به تماشا نشسته ام ...

رویا

 

برای علیرضا

 

 

کاش بتوانم برایت تنهایی آرزو کنم...

اما..